۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

بسم الله الرحمن الرحیم




هر وقت سخن از تو می شود زبان بند می آید از سخن و قلم شانه خالی می کند از نگارش و دل لبریز می شود از عشق و سینه مالامال می شود از درد . نمی دانم چرا هر دم سخن از تو می آید ناخود آگاه بغض تمام وجود را لبریز می کند و دیگر جایی برای سخن نمی ماند.

به راستی مست از کدام باده بودی که اینچنین بر کویر هول و عطش و مرگ قافله را شتابان می راندی ؟ در شور کدام بهار بودی و در پس چهره جهالت ها و حماقت ها و دینداران سبک مغز چه می دیدی که اینچنین راه از حج خانه دوست کج کردی و به سوی معرکه خون شتافتی ؟ در آن زمان که شمشیر های برهنه را می دیدی که قصد جان خانواده و یارانت را کرده اند آن زمان که موجوداتی را می دیدی که طمع قدرت کورشان کرده بود ، آن زمان که مردمی را می دیدی که پیروی از امیرمومنان را بر ریختن خون بیگناهترین و پاکترین انسانها ترجیح می دادند و گناه سر پیچی از دستور خلیفه مسلمین را بالاتر از قتل و بی حرمتی به فرزندان پیامبرشان می دیدند چه در دل و ذهن می گذراندی که با لبخندی بر لب و دیدگانی به آسمان و قلبی وسیع خود را سپر آماج وحشیانه ترین درندگی های خلق قرار دادی ؟

عهد و پیمان با که داشتی ؟ مجنون کدام لیلی بودی ؟ و اصلا گذشته از اینها خلق را چگونه دوست می داشتی که حتی برای دشمنان فراموشکارت برای آنان که قصد جانت داشتند مهربان و دل نگران بودی ؟ و می خواستی این عطوفت را دل های مسخ شده آن ها بگنجانی آن زمان که طفل شیر خواره ات را در مقابل دیدگانشان گرفتی. و می خواستی ذره ای انسانیت را در اندیشه کورشان بگنجانی چون گفتی اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید . و می خواستی نماز واقعی را در برابر دیدگان کورشان بیاموزی که همه چیز برای او و نه غیر از او . نه برای در دست گرفتن قدرت ، نه برای نابودی کسان و نه برای بازی های کودکانه حکومت. رفتی تا بگویی اسلام این پوستین وارونه بدقواره نیست که این شیخان بر تن کرده اند . رفتی تا چهره واقعی و بی پرده شان را به نمایش بگذاری . پا بر معرکه خون گذاشتی تا نشان بدهی آنان که دم از حکومت اسلامی می زنند و خود را والی مملکت دین داران می دانند آن زمان که ذره ای احساس زوال قدرت کنند چگونه چون گرگی از لباس میش رخ نمایان می کنند.

می روی تا عزیزانت را در بند بینی ، تا سر های یارانت را بر نیزه بینی تا خانواده ات را در رنج بینی تا تلخی این بی حرمتی ها را تا ابد در جان بریزی ولی والاتر از همه ، شیرینی عریان شدن حقایق را در دهان مردمان خواب زده بچشانی . می روی تا در پس تمام این معرکه خون و ننگ و وحشیگری ، زیبایی آشکار شود . تا لحظه ای ستم به خود آید و آفتاب مهر و زندگی از پس بلندترین قله های مرگ دوباره چهره نماید. می روی تا صور یاری طلبیدنت تا ابد در آسمانها دمیده شود بلکه لحظه ای انسانها به خود آیند آن زمان که به اسم دین و یاری ولی دین ، خون کسان را به جرم خروج از دین می ریزند . تا لحظه ای بیندیشند شاید بین اسمها منش ها را برگزینند . شاید امیر مومنان را به قیمت خلیفه بودن نپرستند . شاید دغدغه علی را در قبال کشیدن خلخال از پای زن یهودی احساس کنند ... شاید انسان شوند .

می روی ای بزرگ مرد در میان ریگ های تنورکشان کویر و تیغهای آخته و تیر های ناگزیر و شعله های گداخته ولی با ذهنی آرام و دلی مطمئن تا به راستی تعبیر این سخن باشی :

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر